رضا قلى خان ( هدايت )

199

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بادت بر اين رزمكاه * چو بهمن نكهبان تخت و كلاه و ديكر بمعنى ماه يازدهم است از سال شمسى و آن ماه دويم است از فصل زمستان و ماندن نيّر اعظم بود در برج دلو و در دهم اين ماه جشن عظيم واقع شده كه شرح در ذيل لغت سده خواهد آمد و دز بهمن نام قلعهء بوده در حوالى اردبيل كه كيخسرو آن را فتح نموده چنان كه فردوسى كفته شعر بمرزى كجا آن دز بهمن است * همه‌ساله پرخاش اهريمن است نام پردهء از موسيقى نيز كفته‌اند و پركندهاى برف را كويند كه بسبب حرارت از كوه ناكاه بر سر آدمى يا حيوانات فرو افتد و هلاك كند و اينكه كويند اژدها او را هلاك كرده مأخذى ندارد بهمن جنه جشنى بوده كه پارسيان در روز دويم بهمن ماه بجاى مىآورده‌اند كه نام روز با نام ماه موافق افتاده و در آن‌روز بهمن كل سرخ و سفيد كه آن را نيز بمناسبت اين روز و اين ماه تيمنا اين نام نهاده‌اند چيدندى و بر روى طعامها ريختندى و با نبات و شكر خوردندى و در ديك آش ريختندى چنان كه منوچهرى كفته شعر به جوش اندران ديك بهمنجنه * بكوش اندران بهمن و قيصران همو كفته رسم بهمن كير و از سر تازه كن بهمنجنه * اى درخت ملك بارت عزّ و بيدارى تنه اورمزد بهمن و بهمنجنه فرخ بود * فرّخت باد اورمزد بهمن و بهمنجنه حكيم انورى كفته شعر اندر آمد ز در حجرهء من صبحدمى * روز بهمنجنه يعنى دويم بهمن ماه و اصل در اين لغت بهمنجنه بجيم فارسى بوده يعنى روز چيدن بهمن‌چنه مخفف چينه است چنان كه چده مخفّف چيده است حكيم كسائى مروزى كفته شعر بر پيل كوش قطرهء باران نكاه كن * چون اشك چشم عاشق كريان غمزده كوئى كه پرّ باز سفيد است برك آن * منقار باز لؤلؤ ناسفته برچده عثمان مختارى كفته شعر بهمنجنه است خيز مىآراى چراغ رى * تا برچينم كوهر شادى ز جام مى چون از آن روز تا نوروز صد شبانه‌روز بوده آن جشنى كه در آن روز مىكرده‌اند جشن سده مىكفته‌اند زيرا كه سد فارسى با سين است و در فارسى صاد نيامده صد و شصت هر دو معرب است و شرح جشن سده در حرف سين خواهد آمد بهنام بكسر اول و ثانى نام نيك و خوب است و نام عقل اول است كه بهمن كويند و هريك از پادشاهان پارس بجز نام لقبى داشته‌اند چنان كه تهمورس را ديباوند و منوچهر را فيروز و نوذر را آزاده و كشتاسب را هيربد و اسفنديار را روئين و در ذكر فريدون بيايند و مهنام نيز بمعنى نام بزرك است كه به عربى اسم اعظم كويند و مرتبه‌ايست از مراتب برتر از هر مرتبهء اعلى كه بهشت برين خوانند و كهنام مرتبهء از همه مراتب بدى بدتر و پست‌تر و معرب آن به عربى جهنم است بهنانه بر وزن شهنامه با اول مفتوح نوعى از ميمون باشد خاقانى در هجا كفته شعر چنبك زند چو بوزنه خنبك زند چو خرس * آن بوزنينه ريشك بهنانه منظرك و اين لغت با باى پارسى اصح است زيرا كه بوزينه رويش پهن است ديكر بمعنى نان‌ميده كه بروغن پزند و آن را كليچه خوانند و اين نيز دليل بر همان معنى پهنى است ابو شكور بلخى كفته شعر اكر ابروش چين آرد سزد چون روى من بيند * كه رخسارم پر از چين كشته چون رخسار پهنانه بهو و بهيم با اول مفتوح بثانى زده كوشك بود و با اول مفتوح و ثانى مضموم و واو معروف نام يكى از رايان هند حكيم اسدى در كرشاسب نامه كفته شعر بيك‌باره بر قلب لشكر زدند * ربودندشان بر بهو برزدند استاد فرخى سيستانى كفته شعر چو نهر واله كاندر ديار هند بهيم * بنهر واله همىكرد بر شهان مفخر هميشه راى بهيم اندرو مقيم و ز بيم * نشسته ايمن و دل پرنشاط و ناز و بطر بهور با هاء هوّز به وزن قصور بمعنى چشم باشد كه به عربى عين كويند و بمعنى نكاه نيز آمده كه به عربى نظر خوانند و به اين معنى بجاى حرف اول نون هم آمده است و اين لغت از برهان نقل شده و برهانى ندارد همانا نظر بوده كه تصحيف‌خوانى كرده‌اند در فرهنكها نيافتم بهى بمعنى خوبى و بهبودى و كيش يزدان‌پرستان كه آن را دين بهى كويند و بمعنى ميوه‌ايست مشهور به به كه آن را آبى نيز كويند چنان كه كذشته بهين و بهينه با اول و ثانى مكسور بمعنى بهترين حكيم انورى كفته شعر اى ملك بهين ركن تو را كلك وزير است * كلكى كه فلك قدرت و سيّاره مسير است ديكر بمعنى هفته كفته‌اند شاكر بخارى راست صاحبا صد بهينه و مه و سال * بكذرد كز رهى نيارى ياد ديكر بمعنى حلاج و ندأف و بهينه نيز به همين معانى است و بمعنى كزيده و انتخاب كرده نمايش سى و هفتم در باى ابجد با ياى حطّى بيا بفتح اول بر وزن حيا بمعنى پر كه نقيض خالى باشد و بمعنى در خانه در برهان آورده بكسر اول امر از آمدن باشد شيخ سعدى كويد